من وتنهایی وسکوت
در این سکوت وتنهایی جز تو چه کسی پناه دل بی پناهانه چه کسی شنوای صدای نالانه چه کشی بیننده چشم های گریانه چشم ودل ودیده ام برای تو می گوید ای خدای مهربان که جز تو یاوری نیست دل به هیچکس نمی بندم وامید به جز تو به کسی ندارم پس نامیدم نکن ای مهربانترین مهربانان می نویسم برای قلب شکسته ام می نویسم برای انچه از دست داده ام می نویسم برای ناگفته هایم می نویسم برای سنگینی حرفای نگفته وبغض های نترکیده تو گلوم می نویسم تا فراموش کنم نگاه خسته ام را می نویسم تا گریه نکنم می نویسم تا گریه نکنم جز تو کسی را ندارم غم واندوه م را به او بگویم صدایم نالان پاهایم سسست ولنگان لنگان دستهایم لرزان وربنا گویان به امید لطف ونظری در نیمه های شب پیش تو امدم چنانجه رهایم کنی کجا روم به که روی اورم درد دل به که گویم که اگر دوست باشد غمگین می شود ومن غم دوست تنوانم دیدن!!!!!!!!! وچنانچه دشمن باشد خرسند می گردد پس تنها وغمین سوی تو می ایم ومی دانم نامیدم نمی کنی ای امید نا امیدان ای حاجت ده محتاجان ای خدای مهربان ********************************* خدایا در این ظلمت واندوه در این سیاهی شب جز تو چه کسی فریادرسم می باشد خدایا جز تو چه کسی از غم واندوه وبزرگی آن با خبر است خدایا فقط تو می توانی کمکم کنی خدایا آینه وساعت را نمی توانم نگاه کنتم هر دو خیانت کارند هر دو به من دروغ می گویند آینه چهره ام را ژولیده وغم بار نشان می دهد تیک تیک ساعت تنگی وقت را یادآور می شود هر دو خبر از رفتن می دهند واین برای من دروغی بزرگ است من دیگر نه آینه می خواهم ونه ساعت هر دو بدجنس هستند نمی دانم چه می خواهم فقط می دانم که می خواهم فقط از تو می خواهم خدایا اگر دیوانه ام نمی دانم اگر حیرانم نمی دانم اگر سرگشته ونالانم نمی دانم فقط می دانم ترا دارم فقط تو را خدایا فقط تو می دانی تنهاییم به اندازه همه بزرگی دنیاست گریه مکن وقتی بهار ،این کولی غمگین از شهرهای دور می کوچد به شهر ما وقتی پرستو ها به سوی لانه هاشان باز می گردند وقتی که در شهر کبود کهکشانها دختر خورشید می روید من با گذشت لحظه ها خاموش می مانم... قلبم درون سینه می گیرد زیرا پرستوی غمگین آرزوهایم در شوکت پائیر ها مرد. وقتی پرستوهای عاشق باز می گردند وقتی نسیم دلکش آوازشان در پرده های باد می پیچد وقتی سکوت آسمان از قصه هاشان رنگ می گیرد من درسکوت خویش میگریم... من در درون خویش می میرم... من خوب می دانم آن مرغک غمگین در شوره زار لحظه های نیستی نابود گردیدست من خوب می دانم آن رفته ، هرگز بر نمی گردد...
اگر آمد به جانم هر سه یک بار
اسیری وغریبی وغم یار
اسیری و غریبی چاره دارد
غم یار وغم یا ر وغم یار
![]()
![]()
![]()

آن رفته هرگز بر نمی گردد...
| Design By : Night Skin |
