تبليغاتX
من وتنهایی وسکوت

من وتنهایی وسکوت

 

عطای این فضا را به لقایش بخشیدم!

 

وامروز برای همیشه

خداحافظ

اگر بار گران بودیم رفتیم

اگر نامهربان بودیم رفتیم

نمی گم همیشه به یاد همه شما هستم اما مطمئنم دوستون دارم

مخصوصا دوستانی مثل :

 شهره که همیشه تو هر مرحله ایی کمک ومرحمم دردم بوده

از عرفان عزیز که همیشه به یادم بود

از داداش حسین که با حرفاش نور امید به زندگیم می داد

از دایی محسن  عزیز که بهم سر میزد و فراموشم نمی کرد

از زیبای خفته که خیلی مهربون بود

واز تک تک دوستان دیگه ممنونم که با حضورشون خوشحالم میکردند

برای همتون ارزوی موفقیت وسلامتی دارم

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 10:30 توسط لیلا|

دیدنت غم های دلم را دو چندان می کند ای عزیز دلم

اما می دانم که هیچ کار خدا بدون حکمت نیست

شاید امتحانی بزرگ بر سر راهم گذاشتی

خدایا من کم طاقتم

مرا با امتحان سنگینت به  مه میز نکشان توانم کم قدرتم محدود صبرم اندک

مرا دریاب

ای فریاد رس بی پناهان

ای حکیم حکیمان

ای شفا دهنده دردمندان

ای دادرس گرفتاران

ای همه کس بی کسان

دستم را بگیر که سخت ناتوانم

کودکم را به تو می سپارم .....چشم هایم را برای او بگذارووو به چه کار من می اید وقتی او نمی بیند

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 20:12 توسط لیلا| |

خدایا دیر زمانی است غمی در دل دارم

جز تو کسی را ندارم غم واندوه م را به او بگویم

صدایم نالان

پاهایم سسست ولنگان لنگان

دستهایم لرزان

وربنا گویان به امید لطف ونظری در نیمه های شب پیش تو امدم

چنانجه رهایم کنی کجا روم به که روی اورم

درد دل به که گویم که اگر دوست باشد غمگین می شود ومن غم

دوست تنوانم دیدن!!!!!!!!!

وچنانچه دشمن باشد خرسند می گردد

پس تنها وغمین سوی تو می ایم ومی دانم نامیدم نمی کنی

ای امید نا امیدان

ای حاجت ده محتاجان

ای خدای مهربان 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 15:8 توسط لیلا|

سال جدید را پیشا پیش به همه دوستان عزیزم از صمیم قلب تبریک وتهنیت میگم

امیدوارم تو این سالی که پیش رو داریم دلهاتون شاد ولبهاتون خندون باشه

فقط این را بگم که همه بیماران وهمه نیازمندها هم دلشون میخواد مثل من وتو با دلی آسوده

به استقبال سال جدید بروند

 

 ***خدایا کمک  کن درک وفهم مان  را قوی ویاریمان نما

 ***خدایا همینطور که این درختان را از خواب زمستانی بیدار کردی ما را از جهل ونادانی برهان

***همیشه بهاری باشید

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 19:55 توسط لیلا| |

 دردو دل یه مادر که پسرکش نابینا بود

****

روز تولدش بود

پسرک را میگم

 پسرک دستشو سوزونده بود با شمع آخه طفلک  نابینا بود

تو دل مادرش گریه میکرد مادر اونو در میون دستهای مهربونش رو سینه اش فشار می داد

تا سوز دست پسرشو حس کنه تا به جای پسر درد بکشه

پسرک آهسته خوابش برد در میون ضربان قلب و سینه مادر

مادرش هنوز گریه میکردخدا چرا برای پسر من اخه مگه اون چه گناهی کرده که نباید ببینه

مادر یادش میاد که همیشه پسرک ازش می پرسه مامان تو خوشگلی؟؟

تو چه شکلی هستی آرزومه فقط تو را بتونم ببینم

 مامان تو چطوری می بینی وقتی پدر ازت می پرسه اون فیلم تلویزیون را دیدی

چرا همش برنامه کودک رادیو را برام میزاری؟

مامان دیدی یعنی چه؟ چرا من نمی بینم؟

منم می خوام دوچرخه سواری کنم ؟/

منم؟منم؟منم! ای خدا اااااااا

را یه مادر خیلی سخته که ببینه بچه اش جز سیاهی چیزی نمی بینه

یا ابوالفضل اگه پسرمو بیارم پا بوست شفاش میدی

 اگه بیارم غلامی تو بکنه برا همیشه چشماشو بر میگردونی

 یا ابوالفضل شنیدم تو دست رد به کسی نمیزنی

اما اگه جواب نگیرم چی یا ابوالفضل با چشمای خودم دیدم تو شفا دادی

 کسی که دیگه براش امیدی نبود

یعنی میشه....

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 23:22 توسط لیلا| |

 

صدای تاپ تاپ  قلبم نفسم را برید

وقتی صدای قدم هات  تو گوشم پیچید

گرمی نفست وجودمو گرم کرد

احساس کردم لحظه انتظار به سر اومد

حس عجیبی بود

تو پوست خودم نمی گنجیدم  اما  ! اما! اما!

اما ٬ تو نبودی که اومدی ٬

یه سایه بود ! یه سایه

سایه تو

 گرمی تنم از گرمی نفسای تو نبود از تب بی تابی ودوریت بود

صدای قدم هات یه توهم بود

بازم  منو تنهایی وسکوت و  خلوت لحظه  های انتظار! انتظار !انتظار .............

 

                                                     

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 0:37 توسط لیلا| |

در این اشفته بازار

در این هیاهوی جان کاه

در این سیاهی

 در این وادی گم گشته

خدایا تو تنها ترین هستی که می توانی چراغ راهم باشی

نور تو منورترین است

مرا دریاب

در این ظلمت واز خود بیگانگی

ای بزرگ معبود زیبایم

                      

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 22:0 توسط لیلا| |

جاده زندگی مسافر زیاد داره

همه آدمای  اطرافمون چه اونایی که می شناسیم

 چه اونایی که نمی شناسیم همسفرای ما هستند تواین مسیر......

کاش می تونستیم همسفر خوبی برا همدیگه باشیم

چون اخر جاده را میشه دیدخیلی کوتاهه

....... راه کوتاهه

مسیر پر پیچ وخم

چشم به هم بگذاریم باید از هم خداحافظی کنیم

پس کاش دل همو نمی شکستیم

کاش دستهای سرد همدیگه را با  احساسمون گرم میکردیم

وقلبهای یخی را با حرارت قلبمون آب میکردیم

کاش مرحمی بودیم برا دلهای زخمی هم نه نمک رو زخم

کاش کاش کاش ........................

 

                                         

 نوشته ام را  تقدیم میکنم به عزیزترین وبا معرفت ترین دوستم

 که زندگی منو با راهنماییاش واز خود گذشتگی هاش رنگ سبز داد

 کسی که تو مرام دوستی کم نمی گذاره تا پای جون می ایسته

تو دنیا تعداد شون میتونه انگشت شمار باشه

قلبش از طلاست

تقدیم به شهره  عزیزم

اینم وبلاگش

http://www.shohreshiva.blogfa.com/

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 10:19 توسط لیلا| |

خدایا بازم

منو تنهایی وسکوت

تنهایی وسکوت تو دل شب

صدای تیک تیک یکنواخت  ساعت سکوت وهم انگیزو زیادتر  میکنه

صدای هو هوی باد گوشمو آزار میده

چه شب طولانی وسردی

درست مثل شبهای سرد یه بیمار تو بسترش که به انتظار صبح هستش

وحشت وجودمو میگیره

اما یه دفعه صدای طنین الله واکبر تو دلمو خالی می کنه

وانگار یه نقطه نور اون دور دورای قلبم زنده میشه

اره حس میکنم صدای قدم های خداست

آروم میشم

وضو- سجاده -در آغوش خدا

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 12:44 توسط لیلا| |

دلم لرزان ونالان خدایا

در این  سکوت وتنهایی  

جز تو چه کسی پناه دل بی پناهانه

چه کسی شنوای صدای نالانه

چه کشی بیننده چشم های گریانه

چشم ودل ودیده ام برای تو می گوید

ای خدای مهربان که جز تو

یاوری نیست دل به هیچکس نمی بندم

 وامید به جز تو به کسی ندارم

پس نامیدم نکن ای مهربانترین مهربانان

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:43 توسط لیلا| |

می نویسم برای تنهاییم

می نویسم برای قلب شکسته ام

می نویسم برای انچه از دست داده ام

می نویسم برای ناگفته هایم

می نویسم برای سنگینی حرفای نگفته وبغض های نترکیده تو گلوم

می نویسم تا فراموش کنم نگاه خسته ام را

می نویسم تا گریه نکنم

می نویسم تا گریه نکنم

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:0 توسط لیلا| |

خدایا دیر زمانی است غمی در دل دارم

جز تو کسی را ندارم غم واندوه م را به او بگویم

صدایم نالان

پاهایم سسست ولنگان لنگان

دستهایم لرزان

وربنا گویان به امید لطف ونظری در نیمه های شب پیش تو امدم

چنانجه رهایم کنی کجا روم به که روی اورم

درد دل به که گویم که اگر دوست باشد غمگین می شود ومن غم

دوست تنوانم دیدن!!!!!!!!!

وچنانچه دشمن باشد خرسند می گردد

پس تنها وغمین سوی تو می ایم ومی دانم نامیدم نمی کنی

ای امید نا امیدان

ای حاجت ده محتاجان

ای خدای مهربان 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 2:43 توسط لیلا| |

 

اگر آمد به جانم هر سه یک بار

 

                     اسیری  وغریبی وغم  یار

                  

 اسیری و  غریبی چاره دارد

 

                      غم یار  وغم یا ر وغم یار

 

*********************************

خدایا در این ظلمت واندوه در این سیاهی شب

جز تو چه کسی فریادرسم می باشد

خدایا جز تو چه کسی از غم واندوه وبزرگی آن با خبر است

خدایا فقط تو می توانی کمکم کنی 

خدایا آینه وساعت را نمی توانم نگاه کنتم

هر دو خیانت کارند هر دو به من دروغ می گویند

آینه چهره ام را ژولیده وغم بار نشان می دهد

تیک تیک ساعت تنگی وقت را یادآور می شود

هر دو خبر از رفتن می دهند

واین برای من دروغی بزرگ است

من دیگر نه آینه می خواهم ونه ساعت

هر دو بدجنس هستند

نمی دانم چه می خواهم فقط می دانم که می خواهم

فقط از تو می خواهم

خدایا اگر دیوانه ام نمی دانم اگر حیرانم نمی دانم

اگر سرگشته ونالانم نمی دانم

فقط می دانم ترا دارم فقط تو را

خدایا فقط تو می دانی تنهاییم به اندازه همه بزرگی دنیاست

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:11 توسط لیلا| |

و امروز باز غمگینم

 

                              بی تو می میرم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:30 توسط لیلا| |

 

گریه مکن

 آن رفته هرگز بر نمی گردد...

وقتی بهار ،این کولی غمگین                    از شهرهای دور می کوچد به شهر ما

               وقتی پرستو ها به سوی لانه هاشان              باز می گردند

                           وقتی که در شهر کبود کهکشانها        دختر خورشید می روید

   من با گذشت لحظه ها خاموش می مانم...

قلبم درون سینه می گیرد

                                  زیرا پرستوی غمگین آرزوهایم در شوکت پائیر ها مرد.

وقتی پرستوهای عاشق باز می گردند

                                                 وقتی نسیم دلکش آوازشان در پرده های باد می پیچد

  وقتی سکوت آسمان از قصه هاشان          رنگ می گیرد           

    من درسکوت خویش میگریم...  من در درون خویش می میرم...

       من خوب می دانم آن مرغک غمگین      در شوره زار لحظه های نیستی نابود گردیدست

          من خوب می دانم

                                     آن  رفته ، هرگز بر نمی گردد...

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:20 توسط لیلا| |

امشب چه غمگینم

غمگین تر از همیشه

             اما شفاف عین شیشه

غم نو دلم سنگینی کرده

خدایا عاقبت چی میشه

                دلم موج غم واندوه

 نگاهم پر از انتظار وترس

                دلواپس لحظه های در راه

و گذشتن از سنگ های ناهموار

خدایا عاقبت چی میشه

                    

 

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:11 توسط لیلا| |

Design By : Night Melody